X
تبلیغات
دل نوشته ها
شعر و سخن بزرگان

اگر به خانه ی من آمدی ای مهربان

برایم چراغ بیاور و یک دریچه

که از ان به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط سمانه کریمی عربانی | 

 

یادم باشد حرفی نزنم به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم
و از آسمان درس پاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمدم … نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها می توان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم
یادم باشد با کسی آنقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش قصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که آدم ها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقا
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط سمانه کریمی عربانی | 
تاصبح دم به یاد تو  شب را قدم زدم

آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم

 

با آسمان مفاخره کردیم تا سحر

او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم

 

او با شهاب بر شب تب کرده خط کشید

من برق چشم ملتهبت را رقم زدم

 

تا کور سوی اخترکان بشکند همه

از نام تو به بام افق ها،علم زدم

 

با وامی از نگاه تو خورشید های شب

نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم

 

هر نامه را به نام و به عنوان هرکه بود

تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم

 

تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد

اشک از تو وام کردم و در باورم زدم

 

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل

همراه خواجه،قرعه ی قسمت به غم زدم

 

                                                                      حسین منزوی

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط سمانه کریمی عربانی | 
در حضور خارها هم میتوان یک یاس بود

در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

می شود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه ها ی مات یک متروکه را الماس بود

دست در دست پرنده،بال در بال نسیم

ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود

هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:58 قبل از ظهر  توسط سمانه کریمی عربانی | 

ویلیام شکسپیر گفت :

 

من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟

 

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم

 

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...

 

زندگی کوتاه است ...

 

پس به زندگی ات عشق بورز ...

 

خوشحال باش

 

و لبخند بزن

 

فقط برای خودت زندگی کن و ...

 

قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن

 

قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن

 

قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش

 

قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش

 

قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن

 

قبل از تنفر ؛ عشق بورز

 

زندگی این است

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط سمانه کریمی عربانی | 
         مترسک را دار می زنند به جرم دوستی با پرنده ای

                       که مبادا تاراج مزرعه را به بوسه ای فروخته باشد . .

 

و راست میگفت شاعر . .

                           اینجا قحطی عاطفه است . . !!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط سمانه کریمی عربانی | 

دعایت می کنم

عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست

دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهم
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آر
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن
تو هم ای خوب من گاهی دعایم کن...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط سمانه کریمی عربانی | 

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید
من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت
گرچه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم و هر پنجره ای
که به سر سبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا ته دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست
من نمی دانستم
گه چه جرمی دارد
دست هایی که تهی است
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرسید
روزگاریست غریب
من چه خوش بین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط سمانه کریمی عربانی | 
خدایا این دلتنگی های ما را هیچ بارانی آرام نمیکند

فکری کن

اشک ما طعنه میزند به باران رحمتت

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط سمانه کریمی عربانی | 

نمي دانــم...

چــ ـرا بيــ ـن ايــ ـن همــ ـه ادم..

پــ ـيــ ـله کــرده امــ...

بــ ـه تــ ـو..

شــ ـايد فــ ـقط با تــ ـو...

پــ ـروانــ ـه مي شــ ـوم . . .‬

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط سمانه کریمی عربانی |